:)

از سینمای بیمار ایران
و در سودای هالیوود هم نیستی .دیگر همه چیز تمام شد.دیگر مهم نیست که بگویند فقط برای حجاب و
کار
و پول و هرچه وچه و چه به بیرون زده باشی.از امروز تو یک خط شکنی.چه بخواهی چه نخواهی.نمی توانم فرض کنم که
نادانسته سنگی را در آبی ها
ی خالی و خیالی اذهان فسیلی انداخته باشی.یا شاید نمی دانستی و می دیدی و چه بهتر.دیگر هیچ
چیز مهم نیست.تو بر روی
"نباید "ها و"باید"هایی که قرن ها بر ما تحمیل شده است خط کشیدی. خوش آمدی قربانی.چرا شادی
ام را پنهان کنم، وقتی روزهایی
را می بینم که پرچم دار و خط شکن های سرزمین ام زنانی چون تواند ،که رگ های متورم غیرت و حجب
و حیا و شرم را از درد و حسرت
و ترس می ترکانند و با نگاهی کودکانه ،لخت ...برهنه در برابر چشمان از حدقه درآمده ی تاریخی کثیف
می ایستند و نعره می شکند
که هی ...های مرا ببین . من همانم که تو مرا به زنجیر کشیدی. در مقام خواهر و مادر و زن و با چماق
عفت و عصمت و هر مفهوم بدبو و
بدوی دیگر.من اینم . برهنه مرا ببین و در خلوت خویش به تدلیست ببغض، که در هزارتوی مفاهیمی
فسیلی، به لجن کشیده شده ای
و نمی دانی.آی خط شکن . من در برابرت سر تعظیم فرود می آورم و شرمنده ام و از هم اکنون ، تمام
وجودم اشک و ترس است از
دشنام هایی که نثارت می شود. آی دختر وحشی و معصوم-نگاهِ شرقیِ غمگین. تو را به برهنگی
آسمانی ات سوگند که آنچه کردی
،کرد دیگرانی را که تو را محصور و مهجور می خواستند.
تنها بدان که تنها نیستی .
هفت آبان سالروز پدر ایران بنبانگذار
حقوق بشر کوروش کبیربزرگ
بر تو ایـــــــــــــــرانــــــــــی مبارک باد ![]()

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمنک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت

آخ که چه روزگاری بود گذشته های کودکی ...
فکر بازی می کرد.
شوق می آمد،
دست در گردن حس می انداخت.
زندگی چیزی بود
مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود.
طفل پاورچین، پاورچین
دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر

مداد رنگی هایم را می خواهم
بگذار روی دقیقه های بی رنگت نقاشی کنم
مثل آن روزها که گل های سرخ و بنفشه را
میان دفتر مشقت می کاشتم
و عطرشان تمام کلاس را پر می کرد
ببین دست هایم هنوز بوی گل می دهند
دفتر مشقت را کجا پنهان کرده ای؟

کسی که از هیچ کس خوشش نمی آید،
نگون بخت تر از کسی است که هیچ کس دوستش ندارد.
پس دوست بدار! تا یک گام از نگون بختی فاصله بگیری.
آن گاه منتظر گشوده شدن درهای
خوشبختیِ دوست داشته شدن باش.

گهگاهی جدیت بزرگسالیت را کنار بگذار
و همچون کودکان آزادانه بخند.
اين شعر نوشته يكي از دوستانِ گلم براش آرزوي سلامتي ميكنم اميدوارم
به تمام آرزوهاي قشنگش برسه.
مادر گلممم فداي مهربونيات خيلي دوست دارم و روزت مبارك.
خدای من چه حسی بود
چه شبی
یه دل بارانی.وبارش باران
بارون میومد تو اتاق
صدای باران ویه سکوت خاص
نمیدونم چرا حالم اینجوری بود
دلم بی حد گرفته بود
چقدر صدای نم نم باران را دوست دارم
این بار
پنجره باز بود رو به باران ولی من........
دلگير بودم از همه ...
خدای من
هوای دلم بارانیست.........![]()
چقدر این روزها بارون واژه غریبی شده شاید اونقدر روحمون آلوده ست که حتی قطره های بارون رو هم ناامید کردیم...
باران باشد
تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد
به دنیا می گویم...خداحافظ!
بدون اینکه نظم خاصی به افکارونوشته هام
بدم شروع می کنم به نوشتن .هنوز به بیرون نگاه نکردم تا ببینم هوای بیرون
چه جوریه ولی حالا که اینجام حس
می کنم امروز برای من یک روز خوب و دوست داشتنيه . خوشحالم ُ نمی دونم از چی ؟
ولی حس خوبی همه وجودمو پر کرده ... وباید بگم كه:
روزگارا ، تو اگر سخت به من مي گيري ، با خبر باش که پژمردن من آسان نيست ...
...............
عجب دنيايه عجيبيه؟؟
دلم می خواد زير اين باران یه کم بخندم
چیه ؟ شما هم بخندید ، چرا حسودی می کنید ؟!