تبليغاتX
ღ♥ღ بـــــــــــــــاران عشــــــــق ღ♥ღ

ღ♥ღ بـــــــــــــــاران عشــــــــق ღ♥ღ

:)

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 21:17 توسط باران |

آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید...

آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید...♥♥♥

 سال نو مبارک دوستای گلم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 9:39 توسط باران |

به گلی که شیفته کرد ما را...


تو نه دیگر آن دختر "میم مثل مادری" و نه زنی در "سنتوری".حالا حتی بازیگری جوان و مستعد و دلکنده

از سینمای بیمار ایران

 و در سودای هالیوود هم نیستی .دیگر همه چیز تمام شد.دیگر مهم نیست که بگویند فقط برای حجاب و

 کار و پول و هرچه و

چه و چه به بیرون زده باشی.از امروز تو یک خط شکنی.چه بخواهی چه نخواهی.نمی توانم فرض کنم که

 نادانسته سنگی را در آبی ها

ی خالی و خیالی اذهان فسیلی انداخته باشی.یا شاید نمی دانستی و می دیدی و چه بهتر.دیگر هیچ

چیز مهم نیست.تو بر روی

"نباید "ها و"باید"هایی که قرن ها بر ما تحمیل شده است خط کشیدی. خوش آمدی قربانی.چرا شادی

ام را پنهان کنم، وقتی روزهایی

را می بینم که پرچم دار و خط شکن های سرزمین ام زنانی چون تواند ،که رگ های متورم غیرت و حجب

و حیا و شرم را از درد و حسرت

 و ترس می ترکانند و با نگاهی کودکانه ،لخت ...برهنه در برابر چشمان از حدقه درآمده ی تاریخی کثیف

می ایستند و نعره می شکند

که هی ...های مرا ببین . من همانم که تو مرا به زنجیر کشیدی. در مقام خواهر و مادر و زن و با چماق

عفت و عصمت و هر مفهوم بدبو و

 بدوی دیگر.من اینم . برهنه مرا ببین و در خلوت خویش به تدلیست ببغض، که در هزارتوی مفاهیمی

فسیلی، به لجن کشیده شده ای

و نمی دانی.آی خط شکن . من در برابرت سر تعظیم فرود می آورم و شرمنده ام و از هم اکنون ، تمام

وجودم اشک و ترس است از

دشنام هایی که نثارت می شود. آی دختر وحشی و معصوم-نگاهِ شرقیِ غمگین. تو را به برهنگی

 آسمانی ات سوگند که آنچه کردی

،کرد دیگرانی را که تو را محصور و مهجور می خواستند.


تنها بدان که تنها نیستی .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 23:4 توسط باران |



روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت 22:9 توسط باران |

ای باکره احساس من!از شبنم میپرسم که خورشید من است.

از پروین میپرسم که عقده گشای من است.

از آب میپرسم که آیینه من است،چون تو،هرگز مراپاسخ نگفتی و من نمیدانم آن

هنگام که آسمان به زفاف زمین درآمد،

آیا این من بودم که از خاک متولدشدم؟

آیا از زمین که خاستگاه عشق است وقیس را از رحم پاکش

 بیرون کرد،واز آسمان که نگهبن جنگل ستارگان است


من زاده شده ام؟؟پس اکنون ای باکره احساس من!مرافریادبزن

که ماه نیز شتابان است. .

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390 ساعت 17:29 توسط باران |

 

هفت آبان سالروز پدر ایران بنبانگذار

حقوق بشر کوروش کبیربزرگ

بر تو ایـــــــــــــــرانــــــــــی مبارک باد

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390 ساعت 13:50 توسط باران |

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمنک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390 ساعت 23:2 توسط باران |


آخ که چه روزگاری بود گذشته های کودکی ...

فکر بازی می کرد.

شوق می آمد،

دست در گردن حس می انداخت.

زندگی چیزی بود

مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود،

یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود.

طفل پاورچین، پاورچین

دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها

بار خود را بستم

رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

دلم از غربت سنجاقک پر

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ساعت 17:17 توسط باران |


مداد رنگی هایم را می خواهم

بگذار روی دقیقه های بی رنگت نقاشی کنم
مثل آن روزها که گل های سرخ و بنفشه را
میان دفتر مشقت می کاشتم
و عطرشان تمام کلاس را پر می کرد
ببین دست هایم هنوز بوی گل می دهند
دفتر مشقت را کجا پنهان کرده ای؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390 ساعت 9:12 توسط باران |

دوست بدار



کسی که از هیچ کس خوشش نمی آید،

نگون بخت تر از کسی است که هیچ کس دوستش ندارد.

پس دوست بدار! تا یک گام از نگون بختی فاصله بگیری.

آن گاه منتظر گشوده شدن درهای

خوشبختیِ دوست داشته شدن باش.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ساعت 12:27 توسط باران |


گهگاهی جدیت بزرگسالیت را کنار بگذار


و همچون کودکان آزادانه بخند.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390 ساعت 0:5 توسط باران |

بخشش


گاهی لذت خوردن یک نیمه سیب تا آخر عمر باقی می ماند به شرط اینکه نیمه دیگر سیب را بخشیده باشی.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ساعت 21:9 توسط باران |

عزيزترينم روزت مبارك

ساحـل آزاد گان در مهـر مادر بـوسـه هــاست
این چه انگیز است یارب! زن بسان کیمیاسـت


حــــریت ،آزاده گی ، رسـم صفای طیـنت است
در تواین توصـیـف میـبینم واخلاصـم بـجـاست


مـادران بــسـیــار ازبـطـنـی کــه آدم زاده انـــد
هــرزنـی مادر نـباشــد، مادری ها ،ما سواست


از دو جـنـس مختـلف، تــزویــج آدم مـیـشــود
آدمـیـت در بــســاط مــردمـی هـا تـا کـجـاســت


کـاش مادر هـا هـمـه مانـنـد تـــو مــادر بــــدی
ای بــسـا مادر که مـر فـرزنــد را دام بـلاسـت


خود نمیدانـم پـیامـم زین سـخن شـد شعــر، تر
نازنین مهـرم! بدرگاهت گهــی طبعـی جداسـت


با وفـا خــو کـرده ام مادر! تـو شـیـرم داده ای
سالها شـد کـین لبانـم تـشـنـهء شـیر شـماســت


اين شعر نوشته يكي از دوستانِ گلم براش آرزوي سلامتي ميكنم اميدوارم

به تمام آرزوهاي قشنگش برسه.


مادر گلممم فداي مهربونيات خيلي دوست دارم و روزت مبارك.


+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390 ساعت 10:4 توسط باران |

محتاجیم به دعا

 

این شب وروزها چشم های ما چقدر خسته است
 
 فقط بغض اشک وانتظار
 
چقدر صدای شنیدن تیک تیک ساعت برایمان عذاب آوراست
 
 
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 8:18 توسط باران |

دلگيرم از همه

دیشب دلم خیلی گرفته بود

 خدای من چه حسی بود

چه شبی

یه دل  بارانی.وبارش باران

بارون میومد تو اتاق

صدای باران ویه سکوت خاص

نمیدونم چرا حالم اینجوری بود

دلم بی حد گرفته بود

چقدر صدای  نم نم باران را دوست دارم

این بار

پنجره باز  بود رو به باران ولی من........

دلگير  بودم  از همه ...

خدای من

هوای دلم بارانیست.........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 ساعت 7:10 توسط باران |

باران

آسمون ابری ، صدای انگشتای بارون روی شیشه اتاق، بوی خوب خاک ، گرمای خونه و یه استکان چای داغ ... و زندگی یعنی این... 

چقدر این روزها بارون واژه غریبی شده شاید اونقدر روحمون آلوده ست که حتی قطره های بارون رو هم ناامید کردیم...  

باران باشد 

تو باشی 

یک خیابان بی انتها باشد 

به دنیا می گویم...خداحافظ! 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 10:32 توسط باران |

دنيــــــــــــــــــــتاي قشنگ من

يه چند دقیقه ای وقت دارم اینجا باشم . پس تند و تند فقط می نویسم


بدون اینکه نظم خاصی به افکارونوشته هام


بدم شروع می کنم به نوشتن .هنوز به بیرون نگاه نکردم تا ببینم هوای بیرون


چه جوریه ولی حالا که اینجام حس


می کنم امروز برای من یک روز خوب و دوست داشتنيه . خوشحالم ُ نمی دونم از چی ؟


ولی حس خوبی همه وجودمو پر کرده ... وباید  بگم كه:


روزگارا ، تو اگر سخت به من مي گيري ، با خبر باش که پژمردن من آسان نيست ...


+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390 ساعت 10:27 توسط باران |

...............


عجب دنيايه عجيبيه؟؟

دلم می خواد زير اين باران یه کم بخندم

چیه ؟ شما هم بخندید ، چرا حسودی می کنید ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ساعت 20:59 توسط باران |